فقط سلام !!!!!!!!!!!!!!!

باز به رسم ادب سلام های گرم من و سکوت سر تو
گمگشته ی دیروزم ؟
ببخش اگر دوباره سوژه نوشته ام می شوی
ببخش اگر دوباره می خوانمت !
خود نیز نمی دانم چرا هوس داشتنت دوباره به قلبم هجوم اورده است!
نمی دانم چرا امشب دلتنگ نگاه پر شور چشمهایت شده ام ؟
چرا دوباره با یاد اوری اسمت اشک در چشمانم موج می زند و بی اجازه فرو می چکد ؟
نمی دانم  شاید هم نمی خواهم بدانم !
هر چه هست امروز من خالی از حضور توست
کاش همان روزها زندگی متوقف می شد
یا دت هست ؟
من بودم و تو
می خواستمت همچنان که می خواستی ام !
به شوق خنده های تو بود که می خندیدم
آه دریغ این روزها حتی خنده هم ازارم می دهد
یادت هست ارامش را در نگاهت جستو جو می کردم و تو محبت را در حرفهای ساده ی کودکانه ام
افسوس چه زود گذشت روزهای با هم بودنمان
چه زود از داشتنم خسته شدی و چه زود به نبودنت عادت کردم
اما بدان گمگشته من :!
انصاف نبود در این ایام زهراگین و خشم الود سر نوشت اینگونه تنهایم گذاری !!!
انصاف نبود نفرت خالصانه ات را به چشمانم تزریق کنی در حالی که خود کولباری از دردم
انصاف نبود به شیشه بلورین رویاهایم سنگ بزنی
انصاف نبود

در حسرت دیدار تو اوره ترینم
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد. او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است. ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛ ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی... می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی... یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود. روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو،... هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
حسرت
من یادگار درخت خشکیده زمانم
من تنها مانده از تعبیر حسرت های شبانه ی غریبه ام
حسرت با تو بودن بر روی قلبم خانه کرده
در انتظارانی که پیشم بیایی
در انتظارانم که عشقم بمانی
تنها سکوت، در پس سوالهای پی درپی ام می آید
تنها اشک بعد از نامه های هجرانت می بارد
در خشش نگاهت همیشه ماندنی ست
عطش رسیدن به تو مرا از روزگار رها کرده
تو آنی که لحظه ای صدای نفست به اندازه ی تمام عمر می ارزد
تو آنی که دیدن چشمانت برایم تسکین دهنده است
ای ترنم بهاری گریه کن بگو
از لحظه ی هجران از سرنوشت از طبیعت دل مرده ی روزگار
از آن بگو که غریبانه ترک شد
از آن بگو که مظلومانه محو گردید
هر لحظه و ساعت زندگی در حال تغییر است
778365ukghi0gcnz.gif727906wrmyfe6o17.gif778365ukghi0gcnz.gif
هر لحظه و ساعت زندگی در حال تغییر است زندگی گاهی سایه و گاهی آفتاب است پس هر لحظه تا جایی که میتوانی زندگی کن چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد کسی که تو را از صمیم قلب بخواهد به سختی در دنیا پیدا میشود پس چنین انسانی اگر جایی هست فقط اوست که از همه بهتر است پس تو آن دست را بگیر چون آن مهربان شاید فردا نباشد پس هر لحظه تا میتوانی زندگی کن چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد برای استفاده از سایه ی پلکهای تو اگر کسی نزدیک تو آمد اگر صد هزار بار هم مواظب قلب دیوانه ی خود باشی باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد ولی فکر کن این لحظه ای که هست داستان آن شاید فردا نباشد
778365ukghi0gcnz.gif727906wrmyfe6o17.gif778365ukghi0gcnz.gif
با تو هستم ای غریبه ...

با تو هستم ای غریبه ...
آشنایم می شوی ؟ ...
آشنای گریه های بی ریایم می شوی ؟ ...
من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ...
مثل باران آشنای بی صدایم می شوی ؟ ...
روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است ...
ای غریبه آشنا ، آشنایی با خدایم می شوی ؟ ...
من که شاعر نیستم شکل غزل را می کشم ...
رنگ سبز دلنشین صفحه هایم می شوی ؟ ...
ای غریبه فقط سبز و باشکوه و دلخوشی ...
همسرای خنده های با صفایم می شوی ؟ ...
بوی غربت می دهد این لحظه های بی کسی ...
با تو هستم ای غریبه آشنایم می شوی ؟ ...